تبليغاتX
دل من دنیا را شناختی

دل من دنیا را شناختی

فقط برای توست جانم قلبم

 

هر قدر که خواستم تو را زیادم برم بازهم به یادم و قلبمی!

این همه چرا؟؟؟

+نوشته شده در 21 Jun 2009ساعت8:35توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

خواب دیدم که به دیدار امده .....ولی بازهم رویا

 

+نوشته شده در 17 Jun 2009ساعت15:34توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

رویایم با امدنت خوشی هایم برگشت دوباره مرو که باز میشکندم

نه نه نه نه تو همان که بودی هستی که همیشه آمدی و با سردی رفتی!!!

اینبار دیگر هیچ برایم برنگرد که دیگر برداشت اینهمه را ندارم

برای همیش خدا حافظت

همیشه خوش باشی

با رویا بودنم به از آنست که با تو باشم

 

 

+نوشته شده در 3 Sep 2008ساعت10:12توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

چی حاصل؟

   

چی حاصل؟

 

چی حاصل آید ز شاخ؟

کز درخت خود بکندی

چوشاخ ازدرخت گیرد بار

بشکند شاخی بلندطوفان گرش بندی

 

تابکی خاک افغان

رنجور و نالان

توبه کسی، من به کسی دیگری

خوشبین و خواهان

 

دوستان اندک زمن بدانید

دوستی زروی قوم نیست پایدار

زود بشکندو برباد برود

به قلب بپوندو دوستش پندار

 

نقیب الله پویا

1386 حوت ۶

 

 

+نوشته شده در 26 Feb 2008ساعت10:36توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

شکست دل

 

 

شکست دل

 

شبهاي دراز بي عبادت چه كنم

طبعم به گناه كرده عادت چه كنم

گويند كريم است و گنه مي بخشد

.گيرم كه ببخشد زخجالت چه كنم

 

 

 

قفس داران سکوتم را شکستند

دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پا به پائي عشق رفتن

پرو بال عبورم را شکستند

مرا از خلوتم بيرون کشيدند

چه بي پروا حضورم را شکستند

تمنا در نگاهم موج مي زد

ولي رويای دورم را شکستند

 

 

 

۱۱-جدی-۱۳۸۶

۰۲-جنوری-۲۰۰۸

 

 

 

+نوشته شده در 6 Jan 2008ساعت10:32توسط نقیب الله ساعی پویا | |

  

 

 

+نوشته شده در 21 Nov 2007ساعت14:35توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

در ودیوار دلم

    

  

     

در ودیوار

 دلم

در در و دیوار دلم نام توست

در خوابم و خیالم یاد توست 

در هر نفسم هوای توست

در هر نگایم صورت زیبای توست

در هر فرد نوشته ام سیمای تو ست

 هر لحظه خوشم از وفای توست

در هرقطره اشکهایم داغ های توست

درهر نوای عشقم انگیزه ی توست

ای رویا ....ای رویا

این همه بهر تو از پویای توست 

 

نفیب الله ساعی پویا

 ۳عقرب۱۳۸۶

۲۶-اکتوبر-۲۰۰۷

آخرین سمیستر صنف چهارم ژورنالیزم

 

+نوشته شده در 26 Oct 2007ساعت10:44توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

در یاد ساحل

    

  

    

در یاد ساحل

گر به گلستان لبانت رسم یک دم    گر زبوستان دهانت کشم یک دم

زلف ناز خمیده به رخسارنرمین      خیالم برد حالم برد و احوالم یک دم

اندک گشادی لبانت به تبسم       گشادی ام در های محبت یک دم

  دیر هاست زان چشمان دلفریب

 ندیده  پویا حرف قلبش هیچ دم

۱۳۸۶-سرطان-۲

۲۴-جون-۲۰۰۷

صنف چهارم ژورنالیزم

سمیستر بهاری

 

+نوشته شده در 12 Jul 2007ساعت11:57توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

ناامیدم

      get me one alike  

  ناامیدم

چی آروزو ها که داشتم از یار          

                                                 دریغا! بشکست قلبم باربار                                         

        گهی هم نکرد نوازشم..........              

                                               خود بخوردم بریختم اشک زار زار                                     

 ۱۳۸۶-جوزا-۳۰ 

 ساعی پویا

 

+نوشته شده در 12 Jul 2007ساعت11:48توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

نوشته بودم زمانی به یادت!!


I know  finally


۱۳۸۶-جوزا-۸

روز تولدم

+نوشته شده در 25 Jun 2007ساعت12:14توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

نمی دانم !؟ 

    

  

    

     زندگی برای آنان که می اندیشند تمثیل موفقیت  است و برای آنان که احساس می کنند یک تراژدی !

۱۳۸۶-میزان-۵ 

 

 

+نوشته شده در 29 Mar 2007ساعت10:51توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

  چرا این کردم؟

        

    

        

چرا این کردم

با یک نگاه که دیدمش

غرق غم و حسرت شدم

کاش همان لحظه دیده ام کوربود

فکرم اوست واندیشه ام اوست

اوخوش ومسرور

او درجوش وسرور

به زیبایی حسن اش مغروز

من زهجرش میسوزم   درتنور

چی لحظات زیبا با تو بودم

کاش نمی دیدم آنهمه

کنون تو شمع هستی و من بروانه درفراق عشق میسوزم

نقیب الله ساعی پویا

۹-دلو-۱۳۸۵

۲۰۰۷-جنوری-۲۳

 

+نوشته شده در 28 Jan 2007ساعت13:35توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

اسیر

  

اسیر

دل شکستن زقدرتم نیست

ورنه میشکستم

اشک بریختم وبارها خواهم ریخت

که منی دیوانه اسیر عشق هستم

۱۳۸۵ صنف سوم فاکولته

 

+نوشته شده در 20 Jan 2007ساعت8:0توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

 

چرا من نه؟

موفق آنست که از حد بیش ناندیشد

موفق کسیست که با رویا زنده گی نکند

موفق کسیست که شخصیت خویش را حقیر نسازد

۱۳۸۵-جدی

 

+نوشته شده در 25 Dec 2006ساعت9:59توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

وعده کن جانم

     

  

     

 promise me  ( my soul)

 

if one day I vanish and don't return..! i don't promise to wait ON you... BUT do bring me a rose and place it on my heart while i am sleeping for ever.

 

وعده کن  جانم

اگر یک روزی نیست شدم و دوباره برنگشتم........ وعده نمیکنم که منتظرهستم ......مگر ضرور یک گل بیاور وبالای قلبم بگذار که آنگه من برای  ابد خوابیده باشم

 

 

 

۱۳۸۵-قوس-۲۱

۱۲-دیسامبر-۲۰۰۶

 

 

+نوشته شده در 13 Dec 2006ساعت8:55توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

 غم یک جهان

 

 غم یک جهان

چی دلداری که غم یک جهان           

                                                       دردلش خفته ز ظاهرش نهان                     

      کسی زروی زمانه میخندد                       

                                                         درونش سوخته و نیستش درمان    

       ۱۳۸۵-قوس-۲۳

دیریست زمحبت دورم

 ۱۳۸۵-قوس-۲۱

 

+نوشته شده در 6 Dec 2006ساعت8:24توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

ای بار خدایا!

خدایا! کرم فرما که خودم را از هیاهوی زنده گی و محبتی که منرا از من بیگانه ساخته است جان به سلامت برم. در زنده گی یکبار به گرداب فناگر عشق غرق شدم بس است بس است! دیگر طاقتم سرآمده -خدایا! کمکم کن!

 

ازگفتن چه حاصل

چه بگویم؟

خوابم زمن رفته دیگر!

 

به که گویم؟

آرام ندارم!

 

چرا بگویم؟  

کس نیست بداند!

 

 

اگر وفا نداری

شکوه از تو نه بلکه ازخود دارم

خفه از تو نه بلکه از تقدیر هستم

گله از تو نه بلکه از قلب دارم

وفا از تو میخواهم ولی زور ندارم

نقیب الله ساعی پویا

۵-قوس-۱۳۸۵

۵-ذوالقعده الحرام-۱۴۲۷

۲۰۰۶-نومبر-۲۰۰۶

 

+نوشته شده در 26 Nov 2006ساعت6:52توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

 

+نوشته شده در 19 Nov 2006ساعت8:27توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

ای وای 

 

 ای وای 

خنده به لب دارم

آتش بر دل دیوانه

مقلدم از عاشق که درفراق معشوق

میسوزاد ازوصل آن بیچاره پروانه

 

چرا دلها چنین اند یاران؟

کس ترا خواهد و تو کس را

محبت گاهی منزل دارد

تو با آب دیده خاموش کن شعله آتش را

 

۱۳۸۵-عقرب-۱۵

 

 

+نوشته شده در 18 Nov 2006ساعت11:27توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

تورا

تورا

زمانی بااشک مینوشتم که ازقطرات آن

گونه های لاله سارتورا

درکاروان  آن تماس کنم

زمانی بااندیشه تلاش میکردیم که بایادتو

رابطه لب های لعل تورا

درجریان های افکارم تداعی کنم

زمانی باچشمان درستیزه بودم که تصویر تورا

همچو برنیان شگوفه ها

درباغستان های سبز نظارت کنم

۱۳۸۵-عقرب-۱۶

یما رحمان

محصل صنف سوم ژورنالیزم

 

+نوشته شده در 13 Nov 2006ساعت9:50توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

خانه بردوشم 

         

خانه بردوشم 

دریغا! خانه بردوشم

کی افگندزهردر نوشم؟

نمی نوشم خیال را

سرای چشمه اش باشد

دریغا! خانه بردوشم

چراخورشیدتوریزی اشک آتشرا

به جام جان مدهوشم؟

که فرهنگم ربودند

ومزدایی دگربرمن گرفتند

وشناخت چشم چشمانم را

به پیکار

به سود جامه چرکین

واژه گان تلخ کامه

دریغا! سخت بشگافتند

دریغا! خانه بر دوشم

۱۳۸۳-جوزا-۲

حامد خاوری

 

 

+نوشته شده در 9 Nov 2006ساعت9:26توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

 

نمیدانم..!

 

 

I DON’T KNOW

ند انستم چیست در وجودتو!

That I can never forget you

تودرخیالم و درخوابمی

Promise me JAN that you’re not gonna leave me

وقتی به من یک لب میخندی

It seems like you present a new life for me

 

۲۰۰۶-نومبر-۰۹

۱۸-عقرب-۱۳۸۵

 

+نوشته شده در 9 Nov 2006ساعت9:0توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

غم دارد دلم

 

غمم را به آب گفتم!

گفتا! نمیتوانم سیلاب شده زنده گی هارا فنا کنم

غمم را به به باد گفتم!

گفت"نمیخواهم طوفان شوم و زیبایی طبیعت را ازبین ببرم

غمم را به کوه گفتم!

گفت" آنهمه سختی از مدارای من نیست!

غمم را به آتش گفتم!

گفت"طاقت گرمی آنرا ندارم

غمم را به مهتاب گفتم!

گفت" ظلمت شب را دوست ندارم

غمم را به آفتاب گفتم!

گفت نمیخواهم از آتش درخششم مخلوق ازیت شوند

غمم را به بروانه گفتم!

گفت"نمیتوانم چونکه من هم در بی معشوقه ام فنا میشوم

غمم را به خودم گفتم!

سرابایم لرزید و دیده ام تر شدو قلبم بی حال

غمم را به تو نمیگویم!

تو خوش باش وخوش باش همیشه

۱۰-عقرب-۱۳۸۵

۱۱-شوالالکرم-۱۴۲۷

۲۰۰۶-نومبر-۰۱

 

+نوشته شده در 2 Nov 2006ساعت7:23توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

عید و رویا 

عید من

عید رفته باز آمد

با سعادت وفطرت پیشینش

خوش است آنکه درین ایام

بشکند رسم دوری زقلب آتشینش

   

موج لبخنداندر لبان دیدم و خندیدم

ای وای! زهردل میخندیدم

میدویدآب دردیده ام........بازهم

هر طرف تصویریار میدیدم

 

میخروشد درسینه

آنکه زیارت کردیارش را

میسوزاندوجودم هجرتو

بدان جانا!ضعیفم ...ندارم تابش را

 

عیدبهر پویا آن رویاست

آنکه ندیدش درین ایام

زود گذردعید دیگران .....که عید من

نیستش درک درین ایام 

۱۳۸۵-عقرب-۰۲

۱۴۲۷-شوال المکرم-۰۲

۲۳-اکتوبر-۲۰۰۶

 i luv u!

 

+نوشته شده در 30 Oct 2006ساعت11:39توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

تحفهُ رویا

تحفه عشقم

آی که امروزجهانم بخشید

باتوتهُ نوشتش

یک نامه بداد برمن

نوشتهُ از دستان خودش

 

۱۳۸۵-میزان-۲۸

۱۴۲۷-رمضان المبارک-۲۸

۲۰-آکتوبر-۲۰۰۶

   

 

+نوشته شده در 20 Oct 2006ساعت7:13توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

قلب من با تو میجلاید ور نه ............

 

+نوشته شده در 15 Oct 2006ساعت10:49توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

+نوشته شده در 15 Oct 2006ساعت10:41توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

بیهوده میاندیش

 

بیهوده میاندیش!

ای دل! بیهوده میاندیش

که .......تنها با تونیست

بیخبر مدهوشی هوسبازی شدی

بهارت سرگردان و درجستجوی دوستیست

 

خدایا قدرت ده که

یادش برم

خدایا! محبت ده که .....توانم

بارش برم

 

عاقبت نمی دانم که این سفر

سرمنزل میرسد یا خیر !؟؟

نشاید آنقدر ظلم از زمانه ....برمن

دردل میدردقلبم قربتش باغیر!

 

خدایا! عزت ده که

افتخارش کنم

خدایا! عشق ده که

حفظش کنم

۱۵-۰۷-۱۳۸۵

۱۵-رمضان-۱۵

۰۶-۱۰-۲۰۰۶

 

+نوشته شده در 14 Oct 2006ساعت8:44توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

چرا عشقم؟؟؟

       

  

      

        

نادیده میروم

در سید دیدار بس کشیدم انتظار

آه میکشم و نادیده میروم

امروز گذشت و فردا میرسد ولی من

خون گره دردل و آب دردیده میروم

 

زبس تپـــید م

نفهمیدم ..کجاستم

خواب هستم و یا غرق رویایم یا هم .....

در لحظات روبه فناستم

 

آن شب سیاه نمی شد

آن شب تاریک نمی شد

مهتاب دمید و خورشید غروب کرد

ظلمت هرطرف بود هیچ سفید نمیشد

 

دربادیه عشق تو

سوختم از تشنگی

مسیحا! علاجم کن به لطفت ...

ختمم لاکن امید بسته ام به زنده گی

کابل ۲۵-۰۸-۲۰۰۶

 

 

 

+نوشته شده در 12 Oct 2006ساعت10:10توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

تو خندیدی

 

 

یک لبخند          

 

       آتــش نگاهــــش لــــرزانـــد سراپا هـــــایم         

                                                       تابــش لبــــانـــش میســـوزاند لب هـــــایم

 

     مـــوج طــــوفـــان هوس گـــرفت بدنـــم که          

                                                    درخشش چشمانش شــگوفاندشاخ هایـــم

 

       آه!نگاه فــتنۀ من بــه جــــسم نازکــش کـه         

                                                      گـــــردش انـدامــش چرخــــاند بــال هـــایـــم

 

            این توته، شعرنه بلکه واقعیت است که       

                                         خامـوش داشتنش میکشد نفس هایم              

 

پرنـــده میــــرود ازدرخـــت بهار پـــویا       

آرامش پهلویش میرساند به رویاهایم  

 

 

 

1385-07-14

1427-رمضان المبارک-14

08-10-06

 

 

 

 

+نوشته شده در 8 Oct 2006ساعت10:14توسط نقیب الله ساعی پویا | |