تبليغاتX
دل من دنیا را شناختی

دل من دنیا را شناختی

فقط برای توست جانم قلبم

 آروزو           

     

آروزو  

ای کاش، سـرم بر سر زانوی تـــــو باشد            یک شب لبـــــــم بر لب خوشبوی تو باشد

سوختـــــــم در ساحل سرد، از باد عشق           خوشابرمن گر نصیبم عشق نیکوی تو باشد

یادم آید چشــــــــمان و لبان و نقش بدنت           دلــــــــم درپی عشق،نالان در کوی تو باشد

آمید وارم ماه من دمی در آغوشــم باشی            نمی دانــم که چنین امید هم آروزی تو باشد

سالــــــــــــــها در گودال انتـــــــظار و آروزو

غرق است پویا چه این هیـــــــاهوی تو باشد

       تقیب الله ساعی پویا

 باعث آن شدی که انچه در درون منست باید بگم تا اندکی راحت شوم..... تورا دوست دارم و همیشه جای تو درقلب خالی است قلب من، امیدمحبت من، جان من و دختر رویای من تو...........زنده گی باخواب های تو زیباست ولی با هجر تو بی حدآزاردهنده است

  

+نوشته شده در 20 Aug 2006ساعت11:26توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

کاش "کاش" را نمیدانستم 

آی کاش!

چه می شد دستانم به دستانت گره می شد 

چه می شد اشکهایم با لبخندت یکی می شد

چه می شد آغوشم در آغوش خوش تو جا می شد

چه می شد بوسه هایم بر گونه های سرخت جاری می شد

چی می شد خواب و خیالات من به واقعیت پیوسته می شد

 چی می شد اگر ساعی پویا با یار خود دمی هم نفس می شد!

ساعی پویا

 

 

+نوشته شده در 18 Aug 2006ساعت10:14توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

دلم میخواهد داد بزند

      

  دلم ميخواهد داد بزند  

      

 

شب را دوست دارم بخاطر سکوت و تنهاييش

بهار را دوست دارم بخاطر شگوفه و زيباييش

مادر را دوست دارم بخاطر شب ها زنده دارييش

تورا دوست دارم نميفامم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 mkj

۱۵-۰۴-۱۳۸۵

۰۸-۰۷-۲۰۰۶

درد دل

چقدر دلم میخواهد داد بزنم و بگویم که ای اهل خوشی چرا به من این همه غم نصیب شد آیا همین که من اورا زیاد میخواهم ؟ویا دلم از خود بی خود شده؟ من چه کنم ؟! شما میخندید و من غم و اشک را همرای زنده گی خودم ساختم!

ساعی پویا

 

+نوشته شده در 10 Aug 2006ساعت12:25توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

زنده گی با تو به همه چیز وبی

تو درد و غم است

      

  Omid ke dilam ra .........  

    

تقدیم به فرشته زندگیم

  • تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....
  • تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......
  • تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........
  • تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......
  • و تو آمدي.از دوردستها......
  • از سرزمين عشق......
  • تو مرا با عشق آشنا كردي.....
  • با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........
  • تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختي..........
  • با تو كامل شدم.......
  • با تو بزرگ شدم......
  • با تو الفباي عشق را اموختم.......
  • نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......
  • به تو و كلبه عاشمان باليدم.......
  • تو نيمه گمشده ام شدي........
  • حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....
  • حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......
  • بدون تو دستم سرد است........
  • بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......
  • به حرمت عشقمان...
  • به حرمت لحظات زيبايمان..........
  • مرو كه بي تو من هيچم.......
  • بمان با من.....
  • بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........
  • بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............
  • به وفايم ايمان داشته باش...............
  • تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را                    

 

 

+نوشته شده در 10 Aug 2006ساعت11:53توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

تمنا کردم

         

  

          

درد عشقی کشیده​ام

 که مپرس

درد عشقی کشیده​ام که مپرسگشته​ام در جهان و آخر کارآن چنان در هوای خاک درشمن به گوش خود از دهانش دوشسوی من لب چه می​گزی که مگویبی تو در کلبه گدایی خویشهمچو حافظ غریب در ره عشق              زهر هجری چشیده​ام که مپرسدلبری برگزیده​ام که مپرسمی​رود آب دیده​ام که مپرسسخنانی شنیده​ام که مپرسلب لعلی گزیده​ام که مپرسرنج​هایی کشیده​ام که مپرسبه مقامی رسیده​ام که مپرس
 

 

+نوشته شده در 9 Aug 2006ساعت12:41توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

به یاد سحر که عاشقانه

 ترین نام است

    

  

   

تنت به ناز طبیبان

 نیازمند مباد

تنت به ناز طبیبان نیازمند مبادسلامت همه آفاق در سلامت توستجمال صورت و معنی ز امن صحت توستدر این چمن چو درآید خزان به یغماییدر آن بساط که حسن تو جلوه آغازدهر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیندشفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی وجود نازکت آزرده گزند مبادبه هیچ عارضه شخص تو دردمند مبادکه ظاهرت دژم و باطنت نژند مبادرهش به سرو سهی قامت بلند مبادمجال طعنه بدبین و بدپسند مبادبر آتش تو بجز جان او سپند مبادکه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

 

 

+نوشته شده در 9 Aug 2006ساعت12:33توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

به بــــــهانه ها خواســــــتم

 بینمت جانم ولی زمانه

 نــــمی خواهد

   

 for you my jan  

    

جســـــــــــــتجو

به جستجوی تو هرگز نکرده ام تاخیر

تو دست یافتنی نیستی٬  گـــــــل انجیر!

فراگــــــــــــرفتـــه هوایت حوالــــــی دل من

خیال و خلوت و خوابــــــــم تو کرده ای تســـخیر

جدال شیشه و سنگ است در نبود تو زیست

بیا و خاتمه ده ٬ این درامهء دلگــــــیر

چه سالهای درازی جداشدیم از هم

جدا شدیم جدا ٬  بی دلیل و بی تقصیر

بیاو شور و شــــــگفتی به ارمـــــــغان آور

که با روایت دیگر زمان شود تفســـــیر

نسیم ٬ صبح دل انگیز با تو بودن را

میان پونه وپروانه ها کند تکثیر

 

صادق عصیان

 

+نوشته شده در 6 Aug 2006ساعت12:34توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

ای وای از ین تقدیر

     

 for you my jan 

     

طبيب درد مـــــن  

گر اي طبيب درد مـــــن !

 از حالم آگـاهی ؛ بيــــــــــــــا

 

وراي اميد زندگی !

 مــرگــم نمي خواهي ؛ بيــــــــــــــــا

 

بين جان از غم خسته ام

 وين دست از جان شسته ام

 

در چاره دردم مكن زيــن بـيـش كـوتاهي ؛ِِِِِِ بيـــــــــــــا

آيينه رويــا !

 

 جـز تو كس ؛ نايــد بــه امــداد نفــــــس

ديــگر تـو ميدانـي و بــس ؛

 

 خـواهي بـرو ؛ خواهي بيـا

روزم ز حرمان شد سيه ؛ مـويم به هـجران شد سپيــد

 

اي جـلـوه حسنت پــديد از مـاه تا مـاهي ؛ بيــــــــــا

به شــام تيره ي مـــن اي فــروغ صبـــح بتــــــاب

به چشــــــم تـار مـن اي پـرتو امــيد ؛ بيـــــــــــــــا

ای نازنین رویای من

 

+نوشته شده در 6 Aug 2006ساعت12:29توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

باتمام وجودم دوستت

 دارم

Hey you Know What! You are my soul!

زلف آشفته و خوی کرده و خندان

 لب و مست

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستنرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنانسر فرا گوش من آورد به آواز حزینعاشقی را که چنین باده شبگیر دهندبرو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیرآن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیمخنده جام می و زلف گره گیر نگار               پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دستنیم شب دوش به بالین من آمد بنشستگفت ای عاشق دیرینه من خوابت هستکافر عشق بود گر نشود باده پرستکه ندادند جز این تحفه به ما روز الستاگر از خمر بهشت است وگر باده مستای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

محبت و زنده گی

 

+نوشته شده در 26 Jul 2006ساعت8:38توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

چشمان تو را دوست

 دارم

  

فقط عاشق آن چشمانم

 کی  دلت  از  دلکم  با خبر  خواهد  شد

  تا شود احساس دل وقت مردن خواهد شد

 پویا عاشق مشو عمرت تباه خواهد شد

   چی اعتبار بر دلبر جان که بی  وفا  خواهد شد

ساعی پویا

 

 

+نوشته شده در 26 Jul 2006ساعت8:33توسط نقیب الله ساعی پویا | |

 

  دوستت دارم

می گویند آهو از همان جویی می نوشد که شیر

از آن می نوشد. و می گویند کرکس و زغن یک لاشه

و مردار را می شکافند در حالی که در کمال هم پیمانی

و هم زیستی و آشتی اند پس ای مهر دادگر،

ای که افسار امیالم را با دست توانا یت کشیدی.

و گرسنگی و تشنگی ام را به مناعت و پرهیز مبدل

ساختی،

اراده ی استوارم را بازدار ار اینکه بخورد یا

باده گساری کند. از باده و نانی که وجود ناتوانم را

به عشق ورزی می خواند. حالیا مرا رها کن تا با

گرسنگی سر کنم. حتی می توانی دلم را واگذار تا از

تشنگی زبانه کشد.

مرا رها کن تا بمیرم و فنا شوم، پیش از آنکه

دست به جامی یازم که پرش نکردی یا کاسه هایی

بر گیرم که خیر و برکتی در آن ننهادی.

دوستت دارم همیشه جان!

عشق با روح شقایق زیباست
عشق باحسرت عاشق زیباست
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با زهر حقایق زیباست
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست

پویا

 

+نوشته شده در 25 Jul 2006ساعت10:7توسط نقیب الله ساعی پویا | |