|
رویا فـــــــرامـــــوش کــــــرده قلب من خویـــش را فرامـــوش کرده چـشمان من خواب را فرامــوش کرده میــــدانم، که نــاکـــامم در عشــــــقت لـــبان مــن آب رافـــــرامـــوش کرده زروزهای تلخ اندک زهر میچشم تـرسم کــه در پیش دارم تلخـــترین ها بارویا بودن زنده گی زیبـاست، اما..... از عشق درسـم باشد چونکه سراسر مملوست از سخترین ها قلب من خویـــش را فرامـــوش کرده چـشمان من خواب را فرامــوش کرده میــــدانم، که نــاکـــامم در عشــــــقت لـــبان مــن آب رافـــــرامـــوش کرده گـــــر، شــــبها به یــــادم آیی خوابم زمن گریزد و خیالات غرقم کند چرا اینقدرداغم و از دورییش میرنجم؟ ......حتی! تابـــــــم زبن لــــــــبریزد و حــــــالات تـــرکــــــم کـــند قلب من خویـــش را فرامـــوش کرده چـشمان من خواب را فرامــوش کرده میــــدانم، که نــاکـــامم در عشــــــقت لـــبان مــن آب رافـــــرامـــوش کرده
ساعی
نفسم و امید عشق من تو...... طاقت نياوردم برگشتم! بیشتر از... چشمانت را بیشتر از همه رنگها دوست مي دارم گیــــــــسوانت را بیشــــــتر از همـــــه بادها گرمایت را بیشــــــتر از همه فصـــــلها سر بر ســـــــــینهام مــــــیگذاری آن لحظه را بیشتر از همه لحظات... در آغوشم به خواب مــــیروی آن شب را بیشتر از همه شبها... لبانت بر ریش درهم من میخورند در چشمهای غمگینم خیره میشوی روحی را به آتش میکشی بیآنکه بدانی بیشتر از همه سوختنها این را دوست میدارم در چـــــشمانت گــــم مــــــــیشـــــوم در نفسهایــــــــت گم میشــــــــوم در لبـــــــــهایت گم مــــــــیشوم بیشتر از همه گم شدنها این را... بر روی زانوانـت جان میگیرم بیشتر از همه زندهگـــیها این را... با خـــــــندههــــایت میمــــــــیرم بیشتر از همه مرگها این را... دوست میدارم رویای من ای عشق نخستینم
دوستت دارم رویا درد و خــــیالات تــــنهاییم یادم آید آن صحبت های دلنشین چون آواز بلبلان خوشآواز و سرود برنده گان که هدیه باغستان محبت مینمایند. یادم آید آن لبان لعل گوهر که شب هایم در رویایش رنگین گشته. یادم آید آن رخسار نرمین وگلابی همچون طلوع خورشیدبرچشمانم میدرخشد و سایه مشگانت دمی راحت میکنم. یادم آید آن اندام تراشیده که رویایم رارنگ سفید خوشبختی بخشیده . یادم آید آن تبسم های دلفریب که منرا درحلقه بنده گی عشق پروانه سان مدیون شمع ساخته. یادم آید آن وعده ها که در انتظارش .... لحظه شماری کردم ولی بازهم با بهانه زمانه خلا کردی . یادم آید آنکه گفتی آیی به دیدارم به سویم زخوشی برم جهان بخشیدی لیکن وعده بود و بی وفا. زبزرگان پند گیر تو خوشباور پویا .... خواهان کسی باش که تورا بیش خواهد زتو! مورخ ۱۳۸۵-اسد-۲۸ ۱۴۲۷-رجب المرجب -۲۴ 19-08-2006
بزرگــترین و سـخترین بزرگترین گناه بزرگترین گناه :سکوت بزرگترین سرما یه : یــــــــار بزرگـترین شجاعت : دوست داشتن بزرگترین افتخار : عاشـق شدن بزرگترین اسرار :صداقت بزرگترین بلا : فریب سخترین لحظات سخترین لحظه : اظهار محبت است سخترین لحظه : دیدن یار با غیر است سخترین لحظه : خلاف کردن به وعده است سخترین لحظه : احساس بیگانگی با عشق است سخترین لحظات : بی خبر بودن از احـــــــــوال یار است سخترین لحظه :از هم گســستن پـــــیوند محـــــــبت است وسخترین لحظه ::::: تنها رها کردن یار و وصـــــــال او با دیگر......... ساعی پویا
|
About![]()
ترا داشتن به من قوت و روح میبخشد قلب من! دوستت میدارم همیشه!
Home
|